داينا پشت ميز نشسته بود و كتاب مي‌خواند. كم كم، پلك‌هايش سنگين شد و به خواب عميقي فرو رفت. داينا خواب ديد كه به خانه‌ي قديمي خودشان، برگشته است.

   

1