|
 
ناگهان، زمين تكان سختي خورد و از هم باز
شد. داينا براي اين كه نيفتد، دست خود را به يك تكه زغال سنگ گرفت. او همان
طور در هوا آويزان مانده بود و نميدانست چه كار كند. زغال سنگ با تعجب
گفت: «داينا! تو اين جا چه كار ميكني؟ مگر همراه دانشمندان، به روي زمين
نرفتي؟» داينا گفت: «خودم هم نميدانم چه طور به اين جا برگشتهام.» زغال
سنگ گفت: «حالا دستت را به من بده تا تو را بالا بكشم.» |