داينا پشت ميز نشسته بود و كتاب مي‌خواند. كم كم، پلك‌هايش سنگين شد و به خواب عميقي فرو رفت. داينا خواب ديد كه به خانه‌ي قديمي خودشان، برگشته است. آن جا، هنوز هم باقي مانده‌ي گياهان و جانوران، زير گل و لاي مي‌ماندند و بعد كم كم به نفت يا زغال سنگ تبديل مي‌شدند. داينا با خوشحالي در بين اين زغال سنگ ها قدم مي‌زد. ناگهان، زمين تكان سختي خورد و از هم باز شد. داينا براي اين كه نيفتد، دست خود را به يك تكه زغال سنگ گرفت. او همان طور در هوا آويزان مانده بود و نمي‌دانست چه كار كند. زغال سنگ با تعجب گفت: «داينا! تو اين جا چه كار مي‌كني؟ مگر همراه دانشمندان، به روي زمين نرفتي؟» داينا گفت: «خودم هم نمي‌دانم چه طور به اين جا برگشته‌ام.» زغال سنگ گفت: «حالا دستت را به من بده تا تو را بالا بكشم.»

زغال سنگ،‌ داينا را به سختي بالا كشيد. بعد گفت: «من همراه زغال سنگ هاي ديگر،‌ براي انجام دادن كاري مي‌روم. اگر دوست داشته باشي، مي‌تواني همراه ما بيايي.»

داينا دست زغال سنگ را گرفت و آن دو سوار جعبه هاي چرخ‌دار كوچكي شدند كه به آنها «واگن» مي‌گفتند. رفتند و رفتند تا به يك كارخانه‌ي خيلي بزرگ رسيدند . زغال سنگ گفت: «اين جا،‌ جايي است كه برق درست مي‌شود. براي همين،‌ به آن نيروگاه برق مي‌گويند.»

وقتي داينا خوب نگاه كرد،‌ فهميد كه در اين نيروگاه،‌ قسمتي از زغال سنگ‌ها مي‌سوزند. از گرمايي كه از سوختن زغال سنگ‌ها به دست مي‌آمد،‌ بخار آب درست مي‌شد. اين بخار آب‌،‌ چرخ‌هاي خيلي بزرگي را مي‌چرخاند. اسم اين چرخ‌ها،‌ «توربين» بود. هنگامي كه چرخ‌ها مي‌چرخيدند،‌ برق درست مي‌شد.

داينا مي خواست بداند كه بقيه‌ي زغال سنگ ها به كجا مي روند.

او و زغال سنگي كه دوستش بود،‌ سوار بر كابل برق شدند. برق آنها را به كارخانه‌اي برد كه در آن، فولاد درست مي‌كردند. زغال سنگ به داينا گفت: «فولاد يك آهن خيلي سخت و محكم است.»

داينا و زغال سنگ،‌ در كنار كوره ي بزرگي ايستادند. زغال سنگ گفت: «ما زغال سنگ‌ها،‌ در اين كوره پخته مي‌شويم. وقتي كه زغال سنگي مي‌پزد،‌ به آن كك يا پوكه‌ي زغال مي‌گويند. كار بعدي ما اين است كه كمك كنيم در كارخانه،‌ از سنگ معدن،‌ آهن به دست بياورند.»

زغال سنگ نفس‌اي تازه كرد و گفت: «ما كارهاي ديگري هم انجام مي‌دهيم.» مثلاً،‌ كمك مي‌كنيم در كارخانه‌ها،‌ پلاستيك،‌ قير،‌ پارچه‌هاي نايلوني،‌ كود و دارو درست كنند. در اين مدت كم،‌ داينا چيزهاي زيادي ياد گرفته بود. اما باز هم سؤال‌هاي زيادي داشت. براي همين، از زغال سنگ پرسيد: «شما زغال سنگ‌ها،‌ با نفت و گاز چه فرقي داريد؟»

زغال سنگ گفت: «همه‌ي ما يك جور درست مي‌شويم. جاي همه‌ي ما در زيرزمين است. اما فرق ما با نفت و گاز در اين است كه ما خيلي به روي زمين نزديك‌تر هستيم.»

داينا مي‌خواست سؤال ديگري بپرسد كه زغال سنگ گفت: «من بايد همراه دوستان‌ام داخل كوره بپرم.» او از داينا خداحافظي كرد و پيش بقيه‌ي زغال سنگ‌ها رفت.

داينا فرياد بلندي كشيد تا دوستش را صدا كند. اما ناگهان از خواب پريد. او به طرف آشپزخانه دويد تا خوابي را كه ديده بود،‌ براي مادرش تعريف كند.

پايان