يك روز صبح،‌ وقتي داينا از خواب بيدار شد،‌ براي شستن دست و صورتش به دستشويي رفت. در آنجا چشمش به مسواك افتاد. مسواك را برداشت و گفت: «سلام نفت خام!» چون مادر به او گفته بود كه مسواك را از نفت خام مي‌سازند.

داينا به آشپزخانه رفت و به مادر سلام كرد. مادر،‌ مايع ظرف شويي را برداشت تا ظرف بشويد. داينا به مايع ظرف شويي گفت: «سلام نفت خام!» چون مادر به او گفته بود كه مايع ظرف شويي را هم از نفت خام مي‌سازند. 

بعد از خوردن صبحانه، داينا پيش خواهرش رفت تا با او بازي كند. خواهر داينا،‌ پشت ميز تحرير نشسته بود و با مركب و قلم،‌ خط مي‌نوشت. داينا تا مركب را ديد، گفت: «سلام نفت خام!» 

خواهر پرسيد: «چرا به مركب،‌ نفت خام مي‌گويي؟» داينا گفت: «مادر گفته است كه مركب را از نفت خام مي‌سازند.» 

داينا به سراغ كيف خودش رفت تا كمي نقاشي كند. او مدادهاي رنگي و پاك كن  را از كيفش بيرون آورد. بعد به پاك كن گفت: «سلام نفت خام!» چون مادر به او گفته بود كه پاك كن را هم از نفت خام درست مي‌كنند. 

مثل هر روز، مادر مشغول مرتب كردن اتاق‌ها شد.او به داينا گفت:‌ «پسرم، سطل پلاستيكي اتاقت را بياور تا زباله‌هاي آن را خالي كنم.» وقتي داينا سطل را آورد،‌ مادر گفت: «يادت رفت به سطل پلاستيكي سلام كني. چون پلاستيك را از نفت خام مي‌سازند.» 

ظهر، پدر به خانه آمد. دست هاي او سياه و كثيف بود. پدر گفت: «بين راه،‌ لاستيك ماشين پنچر شد.» داينا پرسيد: «پدر به لاستيك ماشين گفتي سلام نفت خام؟» پدر با تعجب گفت: «چرا بايد به لاستيك ماشين سلام مي‌كردم؟» داينا و مادر با هم گفتند:‌ «براي اين كه لاستيك ماشين را از نفت خام مي‌سازند.» 

كم كم شب از راه رسيد. داينا توي رختخواب دراز كشيد و به ستاره‌ها نگاه كرد. او با خودش گفت: «خوش به حال نفت خام كه اين قدر مهم است.» بعد سعي كرد به ياد بياورد كه از نفت خام،‌ چه چيزهايي درست مي‌كنند.

داينا در همين فكرها بود كه پلك چشم‌هايش روي هم رفت و خوابش برد.