روز تولد مادر داينا نزديك بود. براي همين،‌ پدر مي‌خواست هديه‌ي مناسبي براي او بخرد. داينا گفت: «خوب است براي مادر يك توپ بزرگ بخريم!» پدر و خواهر، به حرف او خيلي خنديدند. داينا فكر مي‌كرد مادر هم مثل او بچه است و دوست دارد توپ بازي كند. 

پدر، بعد از مدتي فكر كردن گفت: «بهتر است براي مادر يك بخاري گازي بخريم. اگر اين كار را بكنيم ديگر مجبور نيست بخاري را از نفت پر كند.» 

   

1