|
كمي بعد، كاميون بزرگي
كنار آنها ايستاد. رانندهي كاميون خيلي شبيه دانشمندان بود. او به پدر
داينا گفت: «من دارم به يك سفر علمي ميروم. براي همين، ميترس م
كه بنزين كافي نداشته باشم.»
او در ادامه حرفهاي خود گفت: «راستي چه خوب
ميشد كه شما هم با من به اين سفر ميآمديد. ميدانم كه پسر شما از اين سفر
چيزهاي زيادي ياد ميگيرد.» |