|
روز تولد مادر داينا نزديك بود. براي همين،
پدر ميخواست هديهي مناسبي براي او بخرد. داينا گفت: «خوب است براي مادر
يك توپ بزرگ بخريم!» پدر و خواهر داينا، به حرف او خيلي خنديدند. چون داينا
فكر مي كرد مادر هم مثل او بچه است و دوست دارد توپ بازي كند.
پدر، بعد از مدتي فكر كردن گفت: «بهتر است
براي مادر يك بخاري گازي بخريم. اگر اين كار را بكنيم ديگر مادر مجبور نيست
بخاري را از نفت پر كند.»
داينا و پدر، سوار ماشين شدند تا براي خريدن
هديه، به شهر بروند. اما پدر يادش رفته بود توي ماشين بنزين بريزد. براي
همين، كمي كه راه رفتند، ماشين خاموش شد. پدر يك ظرف پلاستيكي برداشت و
كنار ماشين ايستاد. او ميخواست از رانندههايي كه از آن جا رد ميشدند،
كمي بنزين بگيرد.كمي بعد، كاميون بزرگي كنار آنها ايستاد. رانندهي كاميون
خيلي شبيه دانشمندان بود. او به پدر داينا گفت: «من دارم به يك سفر علمي
ميروم. براي همين، ميترسم كه بنزين كافي نداشته باشم.» او در ادامه
حرفهاي خود گفت: «راستي چه خوب ميشد كه شما هم با من به اين سفر
ميآمديد. ميدانم كه پسر شما از اين سفر چيزهاي زيادي ياد ميگيرد.» پدر و
داينا، با خوشحالي قبول كردند كه همراه آن مرد به سفر بروند. او گفت: «حالا
چشمهايتان را ببنديد و با من بياييد.»
وقتي داينا و پدرش چشمهاي خود را باز
كردند، متوجه شدند كه كنار يك برج بزرگ ايستادهاند. آن مرد گفت: «اسم اين
برج «دكل» است. ما بايد از اين دكل پايين برويم تا شما ببينيد كه نفت،
چگونه به دست ميآيد.»
وقتي كه آنها دوباره بالا آمدند، آن مرد
ادامه داد: «نفت خام در زيرزمين وجود دارد. اين ماده، بدبو و كمي سياه رنگ
است. براي به دست آوردن نفت، بايد زمين را بكنند و چاه بزنند. روي اين
چاهها، يك دكل ميزنند. بعد نفت خام را با لوله بيرون مي آورند. اما اين
نفت خام، به درد استفاده نميخورد و براي همين، آن را پالايش يا تصفيه
ميكنند.» داينا پرسيد: «پالايش ديگر چه جور كاري است؟» آن مرد گفت: «بعد
از اين كه نفت خام را از زيرزمين بيرون آوردند، آن را با كشتي يا لولههاي
بزرگ، به پالايشگاه
ميبرند. پالايشگاه جايي است كه چند ماده گوناگون را از نفت جدا مي كنند.
سپس از اين مادهها، بنزين، مايع ظرفشويي، مداد پاك كن، لاستيك ماشين و
خيلي چيزهاي ديگر ميسازند.» پدر داينا گفت: «راستي گفتيد بنزين؛ يادم
افتاد كه ماشين ما بنزين ندارد.» آن مرد خنديد و گفت: «بفرماييد، اين هم
بنزين. حالا ميتوانيد با خيال راحت به خريد برويد.»
در راه بازگشت به خانه، داينا از خريدن هديه
براي مادر خيلي خوشحال بود. او به حرفهاي آن مرد فكر كرد و به قول خودش
قول داد، كاري كند كه نفت و بنزين هدر نرود. |